داستانك بخوانيد و لذتش را با روح و جان درك كنيد .
داستانكي جذاب از محمود مولودي
عشق مادری ( عینک دودی )
غروب بود ولی دخترش فریبا هنوز برنگشته بود . صدای تیک تاک ثانیه شمار ساعت کهنه و قدیمی روی دیوار در آن فضای رنگ و رورفته ی و بسته هال ،که تنها روشنایش در آن غروب پاییزی از راهروی تنگ ورودی خانه بود اعصاب پیر زن را به هم ریخته و کلافه اش کرده بود . دلش به هزار راه می رفت نگران بود مبادا خدای نا کرده دخترش به راه فساد کشیده شده باشد . در خانه محقرش حتی خط تلفنی با گوشی زوار درفته /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}










زندگی مثال یخ فروشی است که گفتند : فروختی ؟