ر مثل رمان.....

باران همیشه می بارد اما مردم ستاره ها رو بیشتر دوست دارن ، حیف است آن همه اشک را به یک چشمک فروختن!

قسمت یازدهم دبیرستان عشق
سایه به طرفم برگشت


دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا هیجانمو کنترل کنم فرزاد رو به روم وایستاده بود


چهره ی دلنشینشو تو تاریک و روشن هوا میدیدم چشماش توی تاریکی بود و بقیه ی صورتش توی روشنی


یه کنی نزدیک تر بهم شد چشمای نافذ سیاهش داشت تا ته وجودمو میسوزوند


با عشق بهم نگاه میکرد این نگاه دقیقا نگاه فرزادم بود پاک و پر از احساس


تنم طاقت دیگه نداشت بی اختیار زانوهام خم شد و دو زانو روی زمین نشستم


نمیتونستم باور کنم کسی که رو به رومه عشق من باشه زندگی من باشه احساس میکردم دنیا دوباره سر شوخی باهام گرفته


تازه ازفکر علی رضا بیرون اومده بودم


سرمو رو به اسمون گرفتم و با داد و گریه ای که توی هم مخلوط شده بود گفتم:خدایاااااااااااااا التماست میکنم این کارو باهام نکن حتی شوخی دردناکه


با هق هق داد زدم :دیگه طاقت ندارم طاقت این رو یاهای شیرین چند روزه رو منم ببر پیش فرزادم خدا


فرزاد هم مثل من زانوهاش خم شد و رو به روم روی زمین نشست چشمای قشنگش غرق در اشک بود


دستای لرزونمو تو دستش گرفت و بوسه بارونش کرد


با بهت بهش نگاه کردم طعم این بوسه ها حقیقی بود بهت و خیال نبود


دستمو از دستش جدا کردم و اروم روی تک تک اجزای صورتش کشیدم و اونم فقط شونه هاش میلرزید از گریه هیچی نمیگفت


خنده و گریه م با هم مخلوط شد :خدا داری چی کار میکنی با من ؟این رویا مثل واقعیته فرزادم الان پیشمه


فرزاد دیگه نتونست تحمل کنه و منو توی بغلش کشید


منم محکم چسبیدمش بوش کردم اروم شدم حتی اگه رویاهم باشه ارامشه قشنگیه


فرزاد:الهی من برات بمیرم که انقدر شکسته و ضعیف و رنجور شدی؟چه کردم من با تو اخه خانومم؟


صدای مهرداد رو میشنیدم فکر کنم نگران شده بود


مهرداد:مهرناز کجا موندی تو کی بود دم در ؟


ولی من انگار لال شده بودم و دو دستی فرزاد رو چسبیده بودم دلم نمیخواست از دستش بدم


مهرداد بهمون رسید و یه دفعه ساکت شد


مهرداد:ف ف ف ر ززادد خودددتی؟


سرشو بالا اورد و اشکاشو پاک کرد منو از بغلش جدا کرد و به سمت مهرداد رفت و صمیمانه تو بغلش گرفت و گفت:خوبی داداش


مهرداد و بقیه هم مثل من هنوز توی هنگ بودن


نازی به سمتم اومد و گفت:مهرناز تو هم داری میبینی ؟الان این خود فرزاده یا من توهم زدم؟نه بابا حتما خوابم


بعد سیلی محکمی به صورتش زد تا از خواب بلند بشه


فرزاد:نه خودتونو نزنید نازی خانم من واقعا فرزاد فهیمم


مهدی:کجا بودی تو؟


مهرداد:حالت خوبه یعنی الان؟


سیاوش:یه کلام زنده ای پسر؟


فرزاد لبخندی زد و گفت:اجازه بدید من برم پیش خانواده م از راه که رسیدم اومدم پیش مهرناز هنوز پیش اونا نرفتم بر میگردم همه چیزو تعریف میکنم


دستمو گرفت و با همون لباس توی خونه و شالی که سرم بود به سمت ماشینی که دستش بود کشید و گفت:مهرنازم با خودم میبرم دیگه طاقت دوریشو ندارم


سوار ماشین شدم فرزاد صورتمو توی دستاش گرفت و گفت:مهرناز من چی کار کردی با خودت عزیز دلم داغون شدی ؟


بی اختیار زدم زیر گریه و گفتم :تو چی کار کردی با ما؟سه سال غم دوریت منو و تمام خانواده ی خودت و من رو روانی کرده


کجا بودی تو اخه ؟


سرشو پایین انداخت و گفت:به جون تو که عزیزترینمی به جون بابا و مامانم من خودمم بی تقصیرم برات تعریف میکنم چی شده


دستای لرزونمو روی دستاش گذاشتم و گفتم:دیگه تنهام نزار قول بده


لباش رو به لبام نزدیک کرد و با صدایی که میلرزید گفت:قول مردونه میدم تا جایی که بتونم


لباش به لبام چسبید و نفس عمیقی کشید این بوسه از سر دلتنگی و شوق بود نه هیچ چیزه دیگه


ماشینو روشن کرد و به سمت خونشون رفت


-فرزاد اول باید من برم فریده رو بگم بیاد من مامان و بابا رو اماده کنم طفلکی ها تو این چند وقت وضعشون از من بدتر بود اگه یه دفعه ببیننت بد میشه هیجان براشون خوب نیست


فرزاد:قربونت گلم هر کاری که میدونی صلاحه همون کارو بکن


جلوی در خونه نگه داشت اضطراب و شوق بدنم رو به لرزه انداخته بود میتونستم حالشونو و شوق و خوشحالیشونو بعد 3 سال ببینم


دستمو روی زنگ گذاشتم و صدای فریده اومد


فریده:کیه ؟


-منم مهرناز


فریده درو باز کرد و گفت:سلام بر زن داداش بی معرفت خوبی


بغلش کردم و با هم روبوسی کردیم


-خوبم عزیزم خودت میدونی من تهران نبودم


فریده:وا مهرنازی چرا با این لباسا اومدی؟اصلا با کی اومدی؟اون کیه تو ماشین؟


دستشو گرفتم و به سمت ماشین بردم و گفتم:برات سورپرایز دارم ولی قول بده جیغ داد نکنی؟


چشماش شیطون شد و گفت:ای کلک از شمال سوغات برام شوهر اوردی؟


یکی زدم پس کلشو گفتم:بیا بریم بچه پرو
فریده با خنده و شادی همراهم خودشو به ماشین و اون فرد ناشناس رسوند


فرزاد از ماشین پیاده شد و با دیدن خواهرش چشماش دوباره پر از اشک شد


فریده زل زده بود به فرزاد و حرفی نمیزد


من نگاهش میکردم میدونستم ته دلش چه خبره


به سمت برادرش رفت و اروم دستشو روی گونه هاش کشید و لمسشون کرد انگار اونم میخواست مطمئن بشه که برادرشه


خودشو تو بغلش انداخت و با داد گفت:وای مهرناز بگو چشمام درست میبینه بگو من الان تو بغل داداشمم بگو تو رو خدا بگو رویا نیست بگو خواب نیستم


سریع از بغلش بیرون اومد و با سیلی توی صورت خودش زد و گفت :نه مهرناز بیدارم به خدا بیدارم


منم همزمان باهاشون اشک میریختم


فرزاد دستای فریده رو گرفت و گفت:الهی داداش فدات بشه نکن با صورت قشنگت این کارارو اره خودم اومدم قول میدم دیگه اذیتتون نکنم


بهت فریده به گریه تبدیل شد و گفت :اخه بی معرفت تو میدونی چه کردی با ما ها ؟من فرزانه مامان بابا داداشا ازهمه بیشتر مهرناز داغون شدیم


فرزاد:میدونم گلم جبران میکنم


فریده به سمتم اومد و منو محکم تو بغلش گرفت و گفت:وای مهرناز مامان و بابا بفهمن از خوشحالی بال در میارن


بالاخره من و فریده وارد خونه شدیم بابا و مامان مثل همیشه توی اون هوای دلنشین نزدیک بهار توی حیاط نشسته بودنو و چایی میخوردن با دیدن من جفتشون خوشجالی تو صورتشون اومد و با سلام و احوال پرسی ازم خواستن که پیششون بشینم


فاطمه خانم :خوش اومدی دخترم کم پیدایی عزیزم؟


-شرمنده ی گل روتونم مامان حالا به جبران این همه دیر کردم براتون یه هدیه اوردم


فاطمه خانم لبخندی زد و گفت:تو خودت برای ما بهترین هدیه اید


-مامان یه خواهشی ازتون دارم اگه میشه بهم قول بدید مواظب قلبتون باشید


فاطمه خانم لبخن تلخی زد و گفت:بعد فرزادم دیگه قلبی برام نمونده


به سمت در رفتم و با فرزاد برگشتم


فاطمه خانم داد بلندی زد و گفت:یا حضرت عباس فرزادمه اقا ببین و خودشو تو بغل فرزاد انداخت


هیچ حرفی نمیزدن فقط اشک میریختن


حال فاطمه خانم و پدر فرزاد واقعا دیدنی بود از من و فریده هم بدتر بودن فاطمه خانم گریه میکرد و دائما قربون صدقه ی فرزاد میرفت و خدا رو شکر میکرد


فاطمه خانم:ای خدا ممنونتم بچه مو بهم برگردوندی


پدر فرزاد هم برای اولین بار اشکشو دیدم و سجده شکر به جا اورد


بالاخره بعد کلی ابراز دلتنگی فرزاد خانوادشو برداشت و با هم به سمت خونه ی ما برگشتیم تا قضیه رو یه جا برای هممون تعریف کنه


همه جمع بودیم که فرزاد شروع کرد


بعد تصادف چشمامو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم هیچی یادم نمی اومد فقط یه پیرمردی پیشم بود که میگفت پدرمه صبح تا شب ازم پرستاری کرد تا حالم خوب شد تو شناسنامه ی که بهم نشون داده بود اسمم علی رضا راد بود


نگاهش به نگاهم گره خورد و بهم خیره شدیم


دستمو جلوی صورتم گرفتم تا خودمو کنترل کنم میدونستم قلبم دروغ نمیگه پس تمام اون مدتی که شمال بودم پیش فرزادم بودم


تو این چند سال که شمال بودیم اصلا فکر نمیکردم هویت واقعیم یه چیز دیگه ای باشه تا روزی که رفته بودم ویلای کوکب خانم به پسرش درس بدم که صدای گریه و اهنگ خوندن بلند یه دختری توجهمو جلب کرد


تا کمر توی اب بود و داد میزد یه دفعه زیر پاش خالی شد و رفت توی اب


کمکش کردم و اوردمش بیرون چشماشو که باز کرد زل زد تو چشمام و بهم گفت :تو فرزاد منی


{ای شیطون قسمتای صحنه دارشو نگفت}


تو اون چند وقتی که مهرناز اونجا بود خودمم شک کرده بودم علی رضا نباشم با دیدن گردن بند توی گردنش انگار یه چیز اشنایی مثل برق از جلوی ذهنم گذشت


همه با تعجب نگاهم کردن


مهرداد:مهرناز تو چرا چیزی نگفتی به ما ؟


سرمو پایین انداختمو و گفتم :نمیخواستم مثل من هوایی بشید میخواستم اول خودم مطمئن بشم


فرزاد ادامه داد بالاخره مهرناز رفت ولی فکر من همش به یادش بود


تا اون روز که تو مدرسه در حال رنگ زدن برای شب عید بودم نردبون شکست و افتادم زمین


وقتی به هوش اومدم همه چی یادم اومده بود من فرزاد فهیم بودم اینجا اصلا چی میخواستم ؟


بالاخره از مش رضا پرسیدم چرا بهم دروغ گفته بود


چشماش پر از اشک شد و گفت بعد تصادف تو دره ی نزدیک کلبه پیدام کرده بود من شباهت خارق العاده ای به پسرش که چند سال پیش اونم یه روز که رفته بود دریا دیگه برنگشته بود داشتم


اونم به من جای پسرش دل بسته بود


مهدی:یه سوال تو مگه با بچه های مدرسه نرفته بودی اردو پس با ماشین شخصی چرا بودی؟


فرزاد:همون روز که داشتیم راه می افتادیم من و مدیر و ناظم برای بررسی هرچه بیشتر محل اردو با ماشین من رفتیم شب تصادف هم من به خاطر دلتنگی زیادم زودتر برگشتم که تو راه یه لحظه خوابم برد که اون تصادف اتفاق افتاد


ماشین در حال سقوط تو دره بود من خودمو بیرون پرت کردم و روی یه سنگ افتادم و بیهوش شدم و بقیه اتفاق ها


الانم واقعا شرمنده ی روی همتون هستم که سه سال تموم ازارتون دادم


مهرداد:همین که الان کنارمونی خودش نعمت بزرگیه


همه تائید کردن و قرار شد به مناسبت بودن فرزاد یه جشن بزرگی بگیریم که حکم عروسی ما رو هم داشت


رو تختم تو بغل فرزاد بودم فردا قرار بود بریم پیش مش رضا تا فرزاد بهش بگه همیشه به یادشه و محبتاشو فراموش نمیکنه به سرمون زده بود بریم مدرسه ی روستا و همون جا کار کنیم و زندگی


شاید این کارو کردیم نمیدونم


تو چشمای سیاهش زل زده بودم چقدر دلتنگش بودم


با اخم نگاهم کرد و گفت:یاد اون شب تو جنگل می افتم دیوونه میشم


-من داشتم دق میکردم تو گفتی میخوای ازدواج کنی


لباشو محکم رو لبام فشار داد و بعد یه بوسه ی طولانی گفت:تو زن اول و اخر منی عزیزم


بعد سه سال با ارامش تو بغلش خوابیدم


الان رو به روی کلبه ی مش رضاییم


وارد کلبه شدیم فرزاد به سمتش رفت و با خوشرویی گفت:بابای من در چه حاله؟


با شنیدن صدای فرزاد با خوشحالی به سمتش برگشت و گفت :اومدی پسرم داشتن دق میکردم گفتم هیچ وقت منو نمیبیخشی


فرزاد:این چه حرفیه شما هم مثل پدر من سه سال بودید


مشتی با دیدن من سرشو پایین انداخت و گفت:شرمندتم دخترم اون روز خیلی باهات بد حرف زدم من فقط میخواستم علی رو از دست ندم


-مش رضا من تا اخر عمر ممنون و مدیونتونم که از فرزادم مراقبت کردید اصلانم ازتون ناراحت نیستم


خنده ای کرد و گفت :قربون عروس خوشگل و وفادارم برم برید لب ساحل هوا خوبه تا براتون چایی بیارم


فرزاد:ما چاکریم مشتی


دو تایی به سمت ساحل رفتیم رو ماسه ها نشستیم و به دریا که باعث دوباره رسیدن ما شده بود خیره شدیم


فرزاد:مهرناز من واقعا عاشقتم یه چی بگم؟


-اره اقایی


فرزاد:من حتی وقتی علی رضا هم بودم عاشقت شدم


-واقعا ؟


فرزاد :منو تو بغلش کشید و با داد گفت:خدایا ممنونتم گذاشتی پیش عشقم بمونم ممنونتم


منم به دریا زل زدم و از خدا از صمیم قلب تشکر کردم


و به چشمای فرزاد خیره شدم


این عشق ماندنی است


این شعر بودنی است


این لحظه های با تو نشستن سرودنی است


بگشای در به روی من و عهد عشق بند


کاین عهد بستنی


این در گشودنی است


{حمید مصدق}


پایان


1391/12/22


ساعت :18:15


برچسب‌ها: رمان دبیرستان عشق
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 14:9 ] [ پارمیس ] [ ]